هستند. لیکن لازمه‌ی این امر، تحلیل دقیق معنای «پیشرفت» در استراتژی‌های متفاوت تعقل است. این پرسش متفاوت که چگونه تعهدات (اغلب شورانگیز)، سنت‌های پژوهشی مشخص و نظریه‌ها یا دکترین‌های مشخص خود را به گونه‌ای برمی‌گزینیم که گزینه‌هایی عقلانی باشند، ناگزیر به مسئله‌ی دیگری می‌انجامد: چه در الهیات یا در علم، آیا معقول است که انتظار داشته باشیم این انتخاب‌ها متضمن صورتی از بهبود تدریجی یا دفعی در دانش ما، یا درجه‌ای از پیشرفت یا رشد عقلانی باشند که نوعی پیشروی در شیوه‌های متفاوت کاوش ما را شامل شوند؟ و آیا مفهوم انتخاب‌های خوب، بهتر یا بهترین انتخاب‌ها و پیشرفتی معرفتی که به نظر می‌رسد بر آن دلالت دارند، تنها برای علوم در دسترس است و نه برای الهیات؟ بعلاوه آیا مفهوم پیشرفت به خودی خود ما را به مفهوم مدرنی از عقلانیت باز نمی‌گرداند که به هیچ وجه با نقد پست‌مدرن نسبت به تأمل عقلانی همخوان نیست؟ روشن است که این پرسش‌ها ما را مجبو می‌کند مسائل معرفت‌شناختی مشکلی را مورد توجه قرار دهیم، همچون این مسئله که برای بیان‌های خود در الهیات و علم چه میزان صدق و عینیت (در صورت وجود) را به شکلی معقول می‌توانیم ادعا نماییم. البته ارتباط میان قدرت تبیین و صدق، همواره مسئله‌ای محوری در درک علم بوده است و امروزه بیش از هر زمان دیگر مسئله‌ساز است (نگ. مک‌مولین 1986: 52). فیلسوفان علم پس از کوهن نیز همواره اشاره داشته‌اند که امروزه هیچ مفهوم یکپارچه‌ و همگنی نمی‌توان از صدق، عینیت، تبیین و حتی عقلانیت به دست داد: این موضوعاتِ مورد علاقه‌ی ما، نه تنها بر استراتژی‌های متفاوتی حکم می‌کنند بلکه در هر یک از این مسائل مهم بر دیدگاه‌های متفاوت متأثر از بافت حکایت می‌نمایند.
لیکن این پرسش اصلی باقی می‌ماند: آیا الهیات عقلانیتی را به نمایش می‌گذارد که قابل مقایسه با عقلانیت علم است، با آن همپوشانی پیدا می‌کند یا اینکه تحت تأثیر عقلانیت علم است، و آیا عقلانیت علم همچنان باید برای دیگر صورت‌های عقلانیت امروز هنجاری و پارادایمی لحاظ شود؟ برای الهی‌دانان مهم است تشخیص دهند که پرسش‌هایی معرفت‌شناختی که با تأمل بر ایمان دینی و با تأمل الهیاتی ایجاد می‌شوند همواره شبیه پرسش‌هایی نیست که با تأمل در علم ایجاد می‌شوند. با این حال همانطور که پیشتر پیشنهاد نمودم، پذیرش اینکه استراتژی‌های تعقل متفاوت –همچون صورت‌های متنوع کاوش عقلانی- در علم و الهیات به کار گرفته می‌شوند به این معنا نیست که منابع مشترکی در عقلانیت انسانی را نیز در خود دارند و از این رو اهداف معرفتی متداخل و روندهای تفسیری مشابهی دارند. بعلاوه همانطور که به خوبی آشکار است، الهیات‌ها و علوم مختلف، تاریخی طولانی از تأثیر(حداقل غیرمستقیم) بر بافت فرهنگیِ خود را پشت سر گذارده‌اند، بافتی فرهنگی که هر یک،نظریه‌های خود را در آن ایجاد نموده است (نگ. بارکر 1981: 276). پس الهیات و علم علی‌رغم تفاوت‌های مهمی که با یکدیگر دارند می‌توانند در یک نوع از منابع عقلانیت و همچنین در ارزشهای مهم معرفتی و قضاوت‌های ارزشی که در هر یک از این حوزه‌ها به عقلانیت شکل می‌دهند با یکدیگر مشترک باشند.

مشکلات پیش روی مدل کلاسیک عقلانیت
یک عقلانیت پسابنیان‌گرا باید فراتر از دو کرانه‌ی جهان‌گرایی مدرنیست و نسبی‌گرایی تاریخی پست‌مدرن حرکت نماید.همچنین از آنجا که طبق این مدل عقلانیت درمی‌یابیم که گفتمان‌ها و شبکه‌های باور ما به لحاظ عقلانی از سوی بافت‌های اجتماعی ما شکل می‌گیرند، این عقلانیت پسابنیان‌گرا بر بازشناسی پویایی‌های نقد دلالت دارد. با اندیشیدن درباره‌ی ارزشهایی که عقلانیت در الهیات و علم را شکل می‌دهد باید از مدل عقلانیت مدرن،‌ استاندارد (نگ. فون هویستین 1989)و یا کلاسیک (نگ. اچ. براون 1990) گذر نماییم. مدل کلاسیک عقلانیت به طرز شگفتی در تفکر غربی فراگیر است و اگرچه همیشه صریحاً تدوین نشده است، نقش مهمی در تأسیس معرفت‌شناسی‌های بنیان‌گرا در حوزه‌های متنوعی همچون الهیات و علم داشته است. طبق این مدل استاندارد یا کلاسیک از عقلانیتِ علمی، یک تصمیم، یک قضاوت و یا یک باور تنها هنگامی عقلانی می‌شود که از طریق به کار گیری قواعدی مناسب، بر پایه‌ی ارزیابی قراین علمی مرتبطی قرار گرفته باشد (نگ. اچ. براون 1990: vii). بنابراین مدل کلاسیک یا مدرن عقلانیت مشخص می‌کند که برای اینکه باورهای ما مرتبه‌ای عقلانی را ادعا نمایند باید حداقل سه شرط را برآورده سازند: [1] نشان دهند اعتباری جهانی دارند، [2] روابطی ضروری میان مؤلفه‌های متفاوتی از استدلال را به نمایش گذارند و [3] با قواعد منطقی مشخصی تعیین شوند (نگ. همچنین فون نیکرک 1990: 179). این تز خاص که نتایج عقلانی باید در قالب واقعیت‌های تجربی و قواعد منطق به شکلی جهانی آشکار باشند، و باید لزوماً از داده‌هایی مفروض برآمده باشند، اصلی راهنما گردید و در جنبش پوزیتیویست منطقی در نیمه‌ی نخست این قرن نشان داده شد (نگ. فون هویستین 1989: 23-3). در حقیقت مطالبه‌ی این نوع جهان‌شمولی و عمومیت، در درک جاری ما از عقلانیت ریشه دارد مبنی بر اینکه، زیر سؤال بردن جهان‌شمولیِ بنیان‌های یک رشته به مسئله‌دار شدن عقلانیت کل آن اقدام خواهد انجامید.
پس در مدل کلاسیک عقلانیت، یک باور، عمل، انتخاب یا تصمیم تنها زمانی عقلانی است که با مجموعه‌ای از معیارهای منطقی و مبتنی بر واقعیت، که بر هر بافتی قابل کاربرد هستند، مطابقت داشته باشد. این مدل تأکید دارد که عقلانیت در بافت‌های متنوع و متفاوت یکسان به نظر می‌رسد چراکه حرکت به سوی اصولی که قلمرو-ویژه هستند، نامطلوب است. به بیان هارولد براون، طبق این مدل «هر کسی که به راه حل متفاوتی برسد، یا اشتباه کرده است که در این صورت باید کشف و اصلاح شود و یا اینکه نتوانسته به شکلی عقلانی به راه حل دست یابد» (1990: 14). در مدل کلاسیک عقلانیت، این نوع جهان‌شمولی بسیار همسو با ضرورت می‌شود. این پیوند تنگاتنگ میان عقلانیت و ضرورت در معرفت‌شناسی بنیان‌گرا، شاید به بهترین شکل با یک تمایز مشخص و شوم نشان داده شده، تمایزی که اغلب میان پذیرش نتایج بر یک مبنای عقلانی و پذیرش نتایج بر مبنای تجربه‌ی صرف ترسیم می‌گردد. چنین تمایزی متضمن این اعتقاد است که نتایجی که بر مبنای تجربه پذیرفته می‌شوند از ضرورت و جهان‌شمولی خاص نتایج معقول برخوردار نیستند (نگ. اچ. براون 1990: 15). اینکه برخی الهی‌دانان مفاهیم فراطبیعی و خودبنیاد وحی را به موقعیتی برتر و فراتر از حوزه‌ی تجربه‌ی دینی ارتقا داده‌اند مطمئناً از این تمایز شوم نشأت گرفته است.
مدل کلاسیک مدعیات عقلانیت درباره‌ی جهان‌شمولی و ضرورت، با تعهد به «قواعد عینی مناسب» پیوند نزدیکی دارد. البته «قاعده» در مدل کلاسیک عقلانیت مفهومی کلیدی است: اگر قواعدی در دست داشته باشیم که کاربردی جهان‌شمول داشته باشنداز تصادفی‌بودن تصمیمات غیرعقلانی و قضاوت‌های فردی و ضدعقلانی رهایی خواهیم یافت. بنابراین عقلانیتِ هر نتیجه‌ای بواسطه‌ی تطابق یا عدم تطابقش با قواعد عینی مناسب تعیین می‌شود (نگ. اچ. براون 1990: 17). در الهیات و همچنین در علم به سادگی می‌توان قدرت روندهای قاعده‌بنیان را مشاهده نمود. در علم این قاعده‌ی «عینی»، روش‌شناسی‌ علمی است که معین می‌کند کدام آزمون‌ها و روندهای اثباتی مرتبط و مناسب هستند و اینکه آیا مجموعه‌ای از نتایج تجربی برای پذیرش یا رد یک پیشنهاد جدید کافی است یا خیر. در الهیات قواعد با یک پیش‌تعهد نیرومند به یک روش‌شناسی اعتقادی، اعترافی یا یک روش‌شناسی و هرمنوتیک فلسفی تعیین می‌شود. از این منظر یک «تصمیم عقلانی» تصمیمی است که با قواعد عینی مناسبی هدایت شده باشد که به این خاطر، دانشی را به بار می‌آورد که برای تمامی قضاوت‌ها و تصمیمات دیگر بنیانی معرفت‌شناختی را شکل می‌دهد. در این معنا، قواعد در محور مدل کلاسیک عقلانیت هستند: اغلب به دنبال حفاظت و اطمینانی هستیم که با قواعدی مورد پذیرش و کاربرد جهانی در اختیار نهاده شده‌اند، به گونه‌ای که تمامی کسانی که از همان داده‌ها آغاز نمایند لزوماً بایستی به همان نتیجه برسند. در این مفهوم استاندارد مدرن از عقلانیت،‌ به روشنی، این علوم طبیعی و دانش علوم طبیعی هستند که شکل برتر عقلانیت انسان را نشان می‌دهند. از این منظر علوم همواره با عینیت راستین برابر نهاده شده‌اندچراکه جمع‌آوریِ کنترل‌شده‌یِ داده‌ها این امکان را فراهم می‌سازد تا بواسطه‌ی تعمیم‌های استقرایی به قوانین یا تعمیم‌های تجربی مشخصی دست یابیم. و آنگاه که فرضیه‌ها به درستی مورد آزمون و اثبات قرار گرفتند، یک قانوع علمی جدید کشف می‌شود که می‌تواند به شکلی انباشتی با کل رشد عینی دانش علمی تلفیق گردد (نگ. فون هویستین 1989: 7).
بعلاوه این مفهوم مدرن از عقلانیت مبنای تمایز کلاسیک میان بافت اکتشاف و بافت توجیه را فراهم می‌نماید126. کل نکته‌ی این تمایز آن بود که اکتشاف، روندی دانسته می‌شد که از طریق آن افراد به ایده‌های جدیدی می‌رسند، و از این‌رو متمایز از روندهایی است که از طریق آنها چنین ایده‌هایی به شکلی عینی مورد آزمون و ارزیابی قرار می‌گیرند. از این منظر، بازسازی عقلانی، و بنابراین پرسش از توجیه مفاهیم و نظریه‌های علمی در بافتی معروف به توجیه انجام می‌شد. اینکه دانشمندان در واقع چگونه به شکلی خلاقانه به نظریه‌های جدید دست می‌یابند به بافت اکتشاف مرتبط می‌شود،‌ و بایستی آنرا یک مسئله‌ی تاریخی، جامعه‌شناختی و روان‌شناختی دانست و نه یک مسئله‌ی علمی. تنها در این بافت می‌توان به شکلی مناسب این پرسش را مطرح کرد که اکتشافات علمی چگونه به مسائلی همچون شهود، خلاقیت، ارزش‌های اخلاقی، سیاسی و فرهنگی و البته تأثیر دین و مسائل دینی نیز مرتبط می‌شود. با این حال از یک منظر بنیان‌گرایی کلاسیک، پرسشهای مرتبط با عقلانیت بطور معمول تنها در بافتِ توجیه ایجاد می‌شوند (نگ. فون هویستین 1989: 7؛ اچ. براون 1990: 30). توماس اس. کوهن و تمامی فلسفه‌ی علم پس از او (چنانچه انتظار می‌رفت) به درستی این تمایز صریح میان این دو بافت معرفت‌شناختی را نقض نمودند. کوهن همصدا با کارل پوپر دقیقاً بر توسعه‌ی تاریخی نظریه‌های علمی تأکید نمود. کوهن با این کار اصرار داشت که نه تنها انتخاب نظریه‌های علمی بلکه خود ماهیت کل فعالیت علمی نیز باید در قالب‌های اجتماعی-تاریخی توضیح داده شوند. کوهن به این ترتیب نه تنها این ایده‌ی کلاسیک را رد کرد که علم ضرورتاً بر رشد دانش به سوی صدق دلالت دارد،‌ بلکه تمایز صریح میان یک دسته از مسائل که به ریشه‌های دانش ما (بافت اکتشاف) باز می‌گردند و دسته‌ای دیگر از دانش که صرفاّ به ارزیابی و توجیه عقلانی دانش (بافت توجیه) باز می‌گردند را از میان برداشت. همانطور که امروزه همه ما می‌دانیم این [اقدامات کوهن] باعث بازسازی اساسی مفهوم عقلانیت علمی و جایگاه مفاهیمی همچون شهود و خلاقیت در محور دانش علمی گردید (نگ. کوهن 1970: 171).
بنابراین مهم است که اشاره نماییم هارولد براون در میان تلاش خود برای گذر از بنیان‌گرایی در معرفت‌شناسی همچنان فضیلت مدل کلاسیک عقلانیت را در این حقیقت می‌بیند که پاسخی برای این پرسش برای ما عرضه می‌دارد: «چرا باید عقلانی باشیم؟» در حقیقت چرا به جای انتخاب بر اساس هوس، احساس و یا حتی بصورت دلبخواهی، باید تصمیماتی عقلانی اتخاذ کنیم و باورهایی عقلانی را بپذیریم؟ بخشی از پاسخ به این پرسش بطور مستقیم از این حقیقت بر می‌آید که وقتی تلاش می‌کنیم به هر گونه پرسشی پاسخ گوییم، یکی از اهداف ما بطور معمول حصول نتایج قابل اعتماد است. بنابریان روندهای عقلانی به ما اجازه می‌دهند به پاسخ‌هایی غیردلبخواهی برای پرسش‌های خود برسیم (اچ. براون 1990: 35). پس آنچه برای عقلانی بودن نیاز است دلایل خوب، استدلال‌های معتبر و (در علم) شواهد تجربی و قابل اعتماد است.
در این نقطه روشن است که چرا در فرهنگ مدرن غرب، تقابل میان ایمان و عقل اینگونه فراگیر و تأثیرگذار بوده است. طلب پذیرش یک مدعای دینی «تنها بر اساس ایمان» بطور معمول به این معناست که خواسته می‌شود که آن مدعا بدون هیچ دلیلی پذیرفته شود (نگ. اچ. براون 1990: 36). این مسئله آنگاه پیچیده‌تر می‌گردد که در الهیات، لازم باشد کهیک مرجعیت آشکارا جزمیپذیرفته شود (نگ. هورینگ 1980: 133) و یا مکاشفه‌‌ای به ظاهر نامعقول مطالبه شود که بطور معمول تنها برای یک جماعت خاص در دسترس و قابل فهم است. الهیات در بافت مدرنیته همواره فاقد آن نوع عینیتی بوده که بواسطه‌ی قواعد ضروری و جهانی ارائه شده باشند. این مسئله اغلب باعث شده الهی‌دانان نتوانند مشخص نمایند که چگونه باید انتخاب کنش‌ها، باورها یا نظریه‌های خود را به گونه‌ای توجیه نمایند که روشن باشند و برای هر کسی قانع‌کننده باشند. همانطورکه پیشتر دیدیمامروزه با ازهم‌گسیختگی و تکثر [ناشی از] تفکر پست‌مدرن، این شرایط حتی وخیم‌تر شده است. پس هارولد براون در بحث خود از مدل کلاسیک عقلانیت به درستی مدعای این مدل درباره‌ی جهان‌شمولی، ضرورت و قواعد مناسب را بطور مستقیم با بنیان‌گرایی معرفت‌شناختی پیوند زده است (1990: 38). روشن است که این مدل کلاسیک، بعنوان شناخته‌شده‌ترین مدل ما از عقلانیت مجموعه‌ای از ایده‌های پذیرفتنی و نیرومند را در خود گنجانده است. با اینحال این مدل آنگاه که از دو جنبه مورد چالش قرار گیرد با مشکلاتی اساسی مواجه خواهد شد: نخست، بر چه مبنایی داده‌هایی را که از آنها آغاز خواهیم نمود (واقعیت‌ها) را انتخاب می‌کنیم؟ و دوم اینکه بر چه مبنایی به انتخاب قواعد (منطق) می‌پردازیم؟ اگر یک باور بر اساس این مدل کلاسیک بخواهد عقلانی باشد بایستی از این دو لحاظ عقلانی باشد. در این مدل کلاسیک پاسخ به هر دو پرسش در بنیا‌ن‌گرایی معرفت‌شناختی یافت می‌شود: یافتن مجموعه‌ای از گزاره‌ها که به شکلی معقول توجیه‌پذیر هستند بدون اینکه آن توجیه به دیگر گزاره‌ها بستگی داشته باشد.
این مدل کلاسیک از عقلانیت چه در الهیات و یا در علم، به روشنی همواره نیازمند صورتی از بنیان‌گرایی است. همانطور که پیشتر ملاحظه شد، لازمه‌ی بنیان‌گرایی آن است که گزاره‌های بنیان‌گرایانه بدیهی و تردیدناپذیر باشند. لیکن از آنجا که هیچ زمینه‌ای برای این باور وجود ندارد که دسته‌ای گزاره‌های بدیهی یا مفروض وجود داشته باشند که اجازه دهند باورهای خود را توجیه نماییم، بنابراین بنیان‌گرایی در نهایت رد می‌شود (نگ. اچ. برواو 1990: 58). پس چنانچه مدل کلاسیک عقلانیت یک معرفت‌شناسی بنیان‌گرا مطالبه می‌کند و اگر این بنیان‌گرایی رد شده است، آنگاه مدل کلاسیک یا مدرن عقلانیت نیز رد می‌شود: به نظر می‌رسد بدون گزاره‌های بدیهی بنیان‌گرا نمی‌توانیم (حداقل در قالب قواعدِ این مدل) به هیچ باور عقلانی دست یابیم. به بیان خود براون: «شکست بنیان‌گرایی یک شکست معرفتی است؛ این [شکست] بر محدودیت‌های دانش ما نسبت به صدق مقدمات و کفایت قواعدمان تأکید می‌نماید» (1990: 107).
عمدتاً در نتیجه‌ی فراگیری تأثیر این مدل کلاسیک از عقلانیت در فرهنگ ما و علی‌رغم این شکست معرفتی بنیان‌گرایی، امروزه علم طبیعی-بویژه علم

Categories: دسته اصلی

Related Posts

دسته اصلی

ارائه شیرهای هیدرولیک و پنوماتیکی با بهترین کیفیت

هیدرولیک و پنوماتیک حامد با بیش از یک دهه تجربه در زمینه شیرهای هیدرولیک و پنوماتیکی ابزار دقیق و پروفشنال های صنعتی ، اتصالات هیدرولیکی ، پنوماتیکی استنلس استیل ، شیلنگ های فشار قوی تا  PSI Read more…

دسته اصلی

رشته حقوق :پایان نامه های متن کامل فرمت ورد

پایان نامه تملیک تدریجی در فقه وحقوق ایران پایان نامه با عنوان بررسی جرم جعل اسناد سجلی و تاثیر آن در ارتکاب جرایم علیه اموال و مالکیت کار تحقیقی رشته حقوق (وکالت) با عنوان مسئولیت Read more…

دسته اصلی

پایان نامه های ارشد- قسمت 35

کنندگانپایان نامه تدوین راهکارهای بهبود ارتباطات بین سازمانی با تمرکز بر فناوری اطلاعاتحجم معاملات سهام و تغییر قیمت سهامدر بورس تهرانارزیابی اثرات جایگاه و مقبولیت برتر واحدهای تجاری در بازار بر روی مشتریان حقیقی و Read more…