آن یکپارچه می‌سازد (نگ. شراگ 1992: 154). در این معنا این ادعا که عقلانیت همواره در خودآگاهیِ عامل عقلانی ریشه دارد همچنین مستلزم آن است که تجربه‌ی شخص همواره به لحاظ عقلانی قانع‌کننده و الزام آور باشد (رچر 1993: 119).
چنانچه بطور کامل پیامدهای این حقیقت را نپذیریم که هر شخصی صورتی از خودآگاهی و تصویری از آن شخصی که بوده و یا می‌خواهد باشد در اختیار دارد، عقلانیت را به درستی درک نخواهیم کرد. این برداشت از خود، همواره آن دلایلی را شکلی می‌دهد که برای انتخاب‌هایمان، باورهایی که خود را متعهدشان می‌سازیم و کنش‌هایی که صورت می‌دهیم، موجه‌ترین دلایل می‌دانیم. اما این اعتماد به اعتقادات شخصی بایستی همواره در معرض برآوردهای بین‌الاذهانی قرار گیرد چراکه در معبر باریک میان استاندارهای شخصی و استاندارهای ما از جماعتِ معرفتیِ ایدئال حرکت می‌کنیم. در اینجا یک «ارتباط بازخوردی» ضروری میان فرد خودآگاه و بافت اجتماعی او پیشنهاد می‌شود (نگ. کلایتون و ناپ 153)، ارتباطی معرفت‌شناختی که در آن بینشی کسب می‌کنیم که نه تنها در ارتباط با جهان خود بلکه درباره‌ی خودمان باورهایی عقلانی کسب نماییم. بنابراین عقلانیت فردی و همچنین عقلانیت جماعتی، از محدودیت‌هایی محتوم برخوردارند اما برای رسم یک تصویر کامل از غنای عقلانیت انسانی ضروری است که توجه کنیم چگونه یکدیگر را تقویت می‌نمایند. بنابراین اجماع فرقه‌ای به خودی خود هیچگاه نمی‌تواند به شایستگی هدف معرفت‌شناختی عقلانیت را تعیین نماید،‌ لیکن برای یک فرد نیز عقلانی نیست که (بدون دلایل خوب) بر حفظ باورهایی اصرار ورزد که به طور کامل با روند ارزیابی جمعی جماعت معرفتی در تعارض باشد. بنابراین عقلانیت به روشنی یک سرمایه‌گذاری اجتناب‌ناپذیر در منافع دیگران را ایجاب می‌کند. از آنجا که جماعت‌های معرفتی ما هیچ‌گاه در انزوایی کامل نسبت به یکدیگر وجود ندارند مهم است که تشخیص دهیم که مفهومی به درستی بافت‌محور از عقلانیت برای تسهیل گفتگوی بین‌الاذهانی و بین‌رشته‌ای ضروری است.
بنابراین یک مدل پسابنیان‌گرا از عقلانیت موفق می‌شود از محدودیت‌های مدل کلاسیک عبور کند و نشان می‌دهد آنگاه که نوبت به ارزیابی شناختی مدعیات دانش ما می‌رسد، عقلانیت در معنای مدرنیستی به هیچ وجه کافی نیست. اما همچنین روشن شد که یک مفهوم پسابنیان‌گرا از عقلانیت بایستی از مدل پساکلاسیک هارولد براون نیز گذر نماید و میدان عقلانیت را به شکلی گسترش دهد که نه تنها علوم طبیعی بعنوان شکلی بهینه از کنش عقلانی، بلکه حوزه‌های دیگر تأمل و کنش را نیز در بر گیرد. همچنین بایستی عامل عقلانی را فردی برخوردار از خودآگاهی نیرومند بشناسد که آگاهانه در سنت‌های عینی و زنده‌ی حوزه‌های فرهنگی، و استراتژی‌های عقلانیِ متنوع ریشه دارد و از این طریق مفهوم عامل عقلانی را طبیعتی انسانی بخشد.
مایکل استنمارک در جستجوی خود برای یک فرامعیار که بتواند به نحوی مناسب مدل‌های متفاوت عقلانیت ما را ارزیابی نماید،‌ به نقد آنچه قرینه‌گرایی اجتماعی149 هارولد براون می‌نامند پرداخته آنرا بعنوان یک مدل کلی از عقلانیت دارای محدودیت می‌داند (نگ. 1995: 142). در اثر براون، استدلال نیرومند برای اصل قرینه‌ای150 (یک باور به لحاظ عقلی پذیرفتنی است تنها اگر از سوی شخصی که قضاوت آگاهانه صورت داده به دست آمده باشد) و اصل اجتماعی151 (یک باور به لحاظ عقلانی پذیرفتنی است تنها اگر در معرض قضاوت‌های جماعتی از متخصصان مرتبط قرار گرفته باشد یا در برابر آنها آزموده شده باشد)، مطمئناً گذری است قطعی از قرینه‌گرایی رسمی مدل کلاسیک عقلانیت. اما هر یک از این دو اصل به خودی خود برای ادعای عقلانیت ناکافی هستند: اصل قرینه‌ای کافی نیست چون برای عقلانی بودن کافی نیست که یک باور با اجرای قضاوتی آگاهانه حاصل شده باشد. از این رو باورهای ما باید همواره در معرض ارزیابی انتقادی از سوی اعضای مطلع یک جماعت خاص قرار داشته باشند. اما (همانطور که پیشتر ملاحظه شد) صرف این حقیقت که یک باور با توافق یا اجماع یک جماعت پذیرفته شده خودبه‌خود باعث عقلانی شدن آن نمی‌شود.
استنمارک به درستی می‌خواهد از مدل عقلانیت براون که به نوعی آرمانی‌شده‌ است و از عامل عقلانی آرمانی‌شده‌‌ی او، گذر کند: اگر عقلانیت همواره وابسته به عامل و شخص152 است باید همچنین بسته به عامل و شخص153 نیز باشد (نگ. استنمارک 1995: 195). در اینصورت روی آوردن ما به خودآگاهی و به شخص بعنوان یک عامل عقلانی به این معنا نیز هست که در سطحی مشخص، عقلانیت برای تمامی عامل‌های عقلانی نمی‌تواند یکی باشد و اینکه بدون اینکه بپرسیم از عقلانیت و باورهای عقلانیِ چه کسی سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم به عقلانیت بپردازیم. برای یک مدل پسابنیان‌گرا از عقلانیت که در آن به دنبال «حد وسط» میان جهان‌شمولی مدرنیته و نسبی‌گرایی افراطی پست‌مدرنیته هستیم، پرسش بسیار مهم این است که: دقیقاً چه خصوصیتی از عقلانیت انسان است که آنرا عمومی یا جهانی و چه خصوصیتی است که آنرا نسبی یا در تغییر می‌سازد (نگ. استنمارک 1995: 227)؟ اگرچه مارک استنمارک بطور کامل از این مسئله بسیار مهم که چالش پست‌مدرن چگونه بر مفاهیم متنوع عقلانیت اثر نهاده است، گذر می‌کند، اما تمایز مفیدی را دقیقاً در این نکته پیشنهاد نموده است: در سطح ماهیت عقلانیت، عقلانیت بدون قید و شرط از نظر هدف، جهانی است. همانطور که پیشتر ملاحظه شد عقلانیت آنچنان به هوش انسان و بقای نسل انسانی پیوند یافته است که الزام عقلانی برای فهم جهان و خودمان در یک سطح بهینه، میان تمامی انسانها مشترک است. بنابراین نیکولاس رچر به درستی استدلال نموده که این وظیفه و ضرورت برای فهم و کنار آمدن، به کلی برای هوموساپینس‌ها امری اساسی است (نگ. 1992: 3). در جستجوی ما برای فهم‌پذیری؛ استفاده هوشمندانه از توانایی انسان برای قضاوت عقلانی است که همه انسانها در اصل در آن مشترک هستند. اما در سطح استانداردهای عقلانیت، عقلانیت بسته به شخص (نگ. استنمارک 1995: 229) است و بنابراین بطور مستقیم با ثروت و غنای بافتهای متنوعی که عامل‌های عقلانی در آنها ریشه دارند شکل می‌گیرد. این باعث نمی‌شود خودِعقلانیت نسبی گردد (و ما را به یک دیدگاه «عقلانیت‌های متکثر» نابنیان‌گرایانه باز نمی‌گرداند)، بلکه این بدان معناست که آنچه برای باور، انتخاب و پذیرش، عقلانی است، همواره بسته به شخص و موقعیت است. این همچنین تبیین می‌کند که چرا به ارتباطی بازخوردی بین افراد خودآگاه و بافت اجتماعی او نیاز داریم، نوعی ارتباط معرفتی که در آن به این بینش دست می‌یابیم که درباره‌ی جهان خود، درباره‌ی خودمان و همچنین درباره‌ی دیگر مردمان، دیگر بافت‌ها و دیگر استراتژی‌های تعقل چگونه باورهایی عقلانی به دست آوریم.
اگر همچنان به دنبال آن هستیم که همنوا با هارول براون بپذیریم که عقلانیتِ علم طبیعی هنوز بهترین نمونه‌ای است که از عقلانیت شناختی مؤثر در دست داریم و اینکه شکل‌گیری باور در علم برای عقلانیت به شکل کلی،هنوز هم یک مورد کنترل است، باید اکنون به دنبال گذر از محدودیت‌های یک عقلانیت اکیداً علمی باشیم تا به منابع غنی و ابعاد متفاوتیاز عقلانیت انسانی برسیم که به گونه‌ای مؤثر در سطوح مختلف و در قلمروهای متنوع زندگی ما حاضر است. استنمارک در این نقطه موردی قانع‌کننده مطرح نموده و استدلال می‌کند: باور روزمره‌ی ما انسانها (موقعیت‌های زندگی واقعی که در آن بعنوان عامل‌هایی عقلانی در بافت قرار گرفته‌ایم)، اگرچه «بهترین» [باورهایی] که داریم نیستند، به معنایی مورد پارادایمی نیرومندی برای عقلانیت هستند نه به این معنا که این بهترین کاری است که ما انسانها توانایی انجام آنرا داریم،‌ بلکه به این معنا که کاری است که اغلب انجام می‌دهیم (1995: 200). باورهای همه‌روزه‌ی ما بزرگترین حوزه از باورهاست که در اختیار داریم و این باورها درباره‌ی خودآگاهی خودِ فرد، درباره‌ی مردمان دیگر، درباره‌ی اینکه چگونه با دیگران ارتباط می‌یابیم و زندگی می‌کنیم و در نهایت درباره‌ی این است که چگونه در زندگی خود معنایی (غایی) می‌یابیم. در این معنا باورهای همه‌روزه و معمول زندگی روزانه‌ی «پیش‌علمی» ما در واقع یک مورد پارادایمی برای عقلانیت هستند و به گونه‌ای، بیشاز باورهای علمی بنیادی‌اند، چراکه نمی‌توانیم از باور به آنها اجتناب نماییم و در عین حال به صورت موجوداتی انسانی بطور معمول عمل نماییم. بنایراین حوزه‌ی عمیق عقلانیت انسان گستردگی زیادی دارد و زندگی همه‌روزه، هنر، دین(ها)، علم و تکنولوژی را در بر می‌گیرد. پس مدلی مناسب از عقلانیت به میدانی نیاز دارد که این حوزه‌های متنوع را در بر گیرد اما عقلانیت را در یک فراروایت جهانی‌شده و آرمانی‌شده جمع نکند.

عقلانیت، صدق و پیشرفت
با تأکید خاص پنیان‌گرا بر عامل عقلانی فردی و پیوند آگاهانه‌ی بین‌الاذهانی‌اش با جوامع متخصص، به موقعیتی نابینان‌گرا یا نسبی‌گرا باز نمی‌گردیم که بر مبنای آن هر گروه یا بازی زبانی، طبق مجموعه‌ی درونی قواعدش، خودبخود عقلانی باشد. بعلاوه حرکت پسابنیان‌گرا به سوی قضاوت مسئولانه که از دسترسی به قواعد مطلق یا روشن دست کشیده است، همانطور که ملاحظه شد، نسبت به صرف توافق با متخصصان در مسائل، مستلزم محدودیت‌های شدیدتری است. اما توافق میان‌شخصی یا جماعتی در استراتژی‌های متنوع تعقل و بطور خاص در الهیات و علم از چه اهمیتی برخوردار است؟ این پرسشی مهم است چراکه ناگزیر پرسش از چگونگی ارتباط عقلانیت با صدق را پیش می‌کشد.
همانطور که در بحث از اهمیت اجماع جماعتی در تفکر نانسی مورفی گذشت، این باور که اجماع یا توافق میان‌شخصی در مسائل کاوش عقلانی و در نحوه‌ی حصول تصمیمات و قضاوت‌ها نقشی عمده ایفا می‌کند، از قدیمی‌ترین و فراگیرترین ایده‌ها در فلسفه است. نیکولاس رچر دقیقاً در این باب توضیح می‌دهد که چرا اجماع، اغلب «محک صدق»154 دانسته می‌شود (نگ. 1993: 6)، و اینکه پرسشی که اکنون متوجه ماست آن است که آیا اشخاص عقلانی باید در نهایت به توافق در مسائل مهم دست یابند یا خیر. رچر به شکلی قانع‌کننده استدلال نموده است که تنوع و عدم اجماع، اغلب می‌تواند نقشی بسیار سازنده در گفتارهای جماعتی ما ایفا کند و اینکه در نتیجه عقلانیت لزوماً نباید به اجماع بیانجامد. بنابراین عقلانی است که با ارائه‌ی بهترین دلایل در دسترس برای باورها، کنشها و گزینش‌ها، به شکلی بیانی انتخاب‌هایمان را بهینه‌سازی نماییم. رچر در برابر تمامی تلاش‌های ما برای کسب یکپارچگی اجماع بعنوان توافقی میان‌شخصی،به سود تکثری موجه از گوناگونی‌ها استدلال می‌نماید: این حقیقت که افراد مختلف موقعیت‌های تجربی متفاوتی دارند باعث می‌شود طبیعی، متعارف و عقلانی باشد که در موضوعاتی عملی، برآوردی و شناختی، متفاوت عمل کنند. در این معنا اجماع بصورت یک «واقعیت زندگی»155 (حداکثر) ایدئال نشان داده می‌شود و نه قابل حصول (نگ. رچر 1993: 9). ما بعنوان عامل‌هایی عقلانی در بافتها و سنت‌هایی عینی ریشه داریم و زندگی می‌کنیم و تنوع سنت‌های ما موجب ایجاد انواع تجربیات، موقعیت‌های معرفتی، ارزشهای شناختی و روش‌شناسی‌ها شده است. بنابراین اجماع برای عقلانیت نه پیش‌نیاز است و نه نتیجه‌ی ضروری آن. بعلاوه هرگز «بزرگراهی به سوی صدق»156 نیز نمی‌باشد (نگ. رچر 1993: 52).
لیکن به نظر می‌رسد که مفهوم صدق در تفکر ما در باب موضوعات شناختی آنچنان به شکلی عمیق ریشه دارد که بدون آن به سختی می‌توانیم روزگار بگذرانیم (نگ. براون 1990: 198). البته در دیدگاه کلاسیک نسبت به عقلانیت، پیوند نزدیکی میان عقلانیت و صدق وجود دارد و به این دلیل گزاره‌های کاذب هرگز به لحاظ عقلی پذیرفته نمی‌شوند. از سوی دیگر تفکر نابنیان‌گرا و پست‌مدرن معاصر تأکید می‌نماید که افراد از جوامع متفاوت مجموعه‌های اساساً متفاوتی از مدعیات را می‌توانند صادق بدانند و تعیین اینکه کدامیک از آنها به واقع «صادق» است غیرممکن می‌باشد. هم کوهن (1970) و هم لادان (1977) نشان داده‌اند که انسانها بر اساس یک سری اعتقادات و باورها بسیار موفق عمل کرده‌اند اما همین اعتقادات و باورها بعداً‌ بعنوان باورهایی کاذب رد شده‌اند. اما کنار نهادن کاملِ مفهوم صدق بسیار مشکل است. هرچه درباره‌ی صدق بگوییم یا ادعا کنیم، «صدق» یا «مقدمه صدق» سود اندکی برای ما خواهند داشت مگر اینکه دلایلی برای باور به صدق آنها داشته باشیم. هارولد براون به درستی خاطر نشان ساخته است که در اینجاست که عقلانیت به صحنه وارد می‌شود، چراکه عقلانیت به برآورد و سنجش دلایل می‌پردازد و سپس برای باور به یک ادعا در میان مدعیات مختلف به قضاوت می‌نشیند (1990: 201). این مسئله جذابیت بسیار زیادی برای مدل کلاسیک و جستجوی بنیان‌ها دارد که قابل درک است. لیکن شکست بنیان‌گرایی، ما را بدون مدعیات صدق مطلق رها می‌سازد؛‌ اکنون تنها دلایلی که برای حفظ مدعیات شناختی‌مان در دست داریم دلایلی‌اند که برآورد کردیم بهترین دلایل در دسترس ما هستند.
هارولد براون با این بحث به این نکته اشاره می‌نماید که (همانند مورد اجماع و عقلانیت) مفهوم صدق و عقلانیت متمایز هستند، به این معنا که دستیابی به یکی از آنها به هیچ وجه مستلزم دستیابی به دیگری نیست (1990: 202)157 لیکن پیوندی ضعیف ولی حیاتی میان عقلانیت و صدق وجود دارد و در این ارتباط نیز نظر براون با نظر نیکولاس رچر بسیار همگرا می‌شود: ما در تلاش برای «کشف» صدق، بطور عقلانی پیش می‌رویمو آن نتایجی را که به لحاظ عقلانی پذیرفتنی هستند را بهترین برآوردهای خود از صدق در نظر می‌گیریم. براون به نحوی قانع‌کننده استدلال می‌کند که جستجوی صدق، یک روند بلند مدت است و به روندهایی منسجم نیاز داریم تا این مطالبه‌ی فهم‌پذیریِ بهینه را صورت دهیم، که از نظر او نیز کارکرد نهایی عقلانیت همین است (نگ. اچ. براون 1990: 202). در نهایت روشن می‌شود که استدلال او برای یک پیوند ضعیف میان صدق و عقلانیت، برای هر تلاشی جهت رسیدن به مفهومی عملی از پیشرفت نیز مفید است، نخست در علم و نیز در دیگر شیوه‌های کاوش. حتی اگر به این دیدگاه متعهد باشیم که آخرین نظریه‌ها بهترین نظریه‌ها هستند، لزوماً بر موضعِ نزدیک‌تر-به-صدق [این نظریه‌های متاخر] دلالت ندارد. نیکولاس رچر (1992: 48) در استدلالی علیه چنین نظریه‌ای از واقعیت‌نمایی، بیم می‌دهد که مبادا وسوسه شویم پیشرفت در تضمین158 (برخورداری از دلایل بهتر) را متضمن پیشرفت در تقریب159 (نزدیک شدن به صدق) بدانیم. در حقیقت از آنجا که اکنون پذیرفته‌ایم که علم اغلب از طریق انقلاب‌ها و دگرگونی‌های بنیادی پیشرفت می‌کند، دیگر هیچ راهی پیش رو نداریم که توسعه‌ی علم را بصورت همگرایی و همچون انباشتی خطی از دانش در نظر بگیریم.
بنابراین آنچه در کاوش علمی حاصل می‌شود تقریب صدق نیست بلکه ارزیابی آن است. دانشمندان در حد توان قضاوتی معقول شکل می‌دهند در ارتباط با اینکه صدق مورد نظر در کجا قرار دارد. به این شیوه نمی‌توان به «صدق» نزدیک شد بلکه در ارتباط با صدق درون یک بافت، بهترین برآوردهای ممکن را صورت می‌دهیم. بنابراین در نظریه‌پردازی علمی در حد خودش،

Categories: دسته اصلی

Related Posts

دسته اصلی

ارائه شیرهای هیدرولیک و پنوماتیکی با بهترین کیفیت

هیدرولیک و پنوماتیک حامد با بیش از یک دهه تجربه در زمینه شیرهای هیدرولیک و پنوماتیکی ابزار دقیق و پروفشنال های صنعتی ، اتصالات هیدرولیکی ، پنوماتیکی استنلس استیل ، شیلنگ های فشار قوی تا  PSI Read more…

دسته اصلی

رشته حقوق :پایان نامه های متن کامل فرمت ورد

پایان نامه تملیک تدریجی در فقه وحقوق ایران پایان نامه با عنوان بررسی جرم جعل اسناد سجلی و تاثیر آن در ارتکاب جرایم علیه اموال و مالکیت کار تحقیقی رشته حقوق (وکالت) با عنوان مسئولیت Read more…

دسته اصلی

پایان نامه های ارشد- قسمت 35

کنندگانپایان نامه تدوین راهکارهای بهبود ارتباطات بین سازمانی با تمرکز بر فناوری اطلاعاتحجم معاملات سهام و تغییر قیمت سهامدر بورس تهرانارزیابی اثرات جایگاه و مقبولیت برتر واحدهای تجاری در بازار بر روی مشتریان حقیقی و Read more…