دانلود پایان نامه

ر فعالیت های روزانه آنها شود و در نهایت می تواند خطرناک باشد. با این حال، این مسئله در مورد این گروه از افراد در این مرحله از زندگی شان امری پذیرفته شده محسوب می شود. بدین ترتیب باید علاوه بر مضمون، بافت رفتار را نیز لحاظ کرد.
ملاک های بیماری روانی
در این رویکرد رفتار نابهنجار با حضور نشانه های خاص تعریف می شود. تصور بر این استکه این مجموعه نشانه ها، مبین حضور یک بیماری روانی اند که چه بسا به درمان پاسخ دهد. مجموعه ی نشانه ها در نظام تشخیصی و طبقه بندی، متناسب با زمان خود در نظر گرفته می شود. برای مثال، در راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ۷۱ (DSM)، اختلال روانی این گونه تعریف شده است:
رفتاری که از لحاظ بالینی معنی دار باشد، یا نشانگان روانشناختی یا الگویی که در یک شخص بروز می یابد و با پریشان حالی (نشانه ی دردناک)، ناتوانی (اختلال در یک یا چند حوزه ی مهم کنش وری)، افزایش خطر مرگ، درد، ناتوانی یا از دست دادن آزادی مرتبط است. به علاوه این نشانگان یا الگوها نباید فقط واکنش مورد انتظار به حادثه ی خاصی مانند مرگ یکی از عزیزان باشد.
طبقه بندی بین المللی بیماری ها ۷۲ ICD (سازمان جهانی بهداشت، ۱۹۹۲، چاپ دهم)، نظام طبقه بندی دیگری است که بیماری روانی را چنین تعریف می کند: “وجود مجموعه ای از نشانه ها و رفتارهاکه به لحاظ بالینی قابل تشخیص باشند. این نشانه ها در بیشتر موارد با پریشان حالی و اختلال در انجام فعالیت ها و وظایف شخصی مرتبط اند.” همانند DSM این طبقه بندی نیز روی پریشانی ای که فرد بیمار، نه افراد دیگر، تجربه می کند، متمرکز است و مجموعه هایی از علائم را ذکر می کند.
در کار بالینی، استفاده از ملاک های بیماری روانی رویکردی محبوب به شمار می آید. بنابر آنچه تاکنون گفته شد، روشن است که شناسایی مجموعه های نشانه ها در اینجا موضوع مهم و حساسی است. آیا شناسایی آنها بطور پایایی میسر است؟ آیا متخصصان بالینی در قضاوت هایشان توافق دارند؟ هنوز زمان لازم است تا بتوان تصمیم گرفت که آیا این مجموعه نشانه ها روا هستند، یعنی می توانند بین نشانگان متفاوت (با دلایل و درمان های متفاوت) به خوبی تمایز قائل شوند. روایی ۷۳ و پایایی ۷۴ مجموعه نشانه ها در ادامه بیشتر بررسی می شود.
جدا از روایی و پایایی، انتقادهای دیگری نیز بر این رویکرد وارد است. بیشتر این انتقادها بر این استدلال استوارند که به نظر می رسد در مورد بسیاری از اختلالات روانی، هیچ پایه ی زیستی وجود ندارد. بحث کلی پیرامون این استدلال خارج از دامنه ی محدود این تحقیق است. با این حال، شواهد و مدارک بیشتری در مورد مسائل فیزیولوژیک (بر پایه ی علم وراثت، کژکنشی مغز و بیوشیمی) مرتبط با اختلالات روانی در حال گردآوری است. مشکل پژوهشگران در اثبات این نکته است که آیا این مسائل علت اختلال می باشند یا پیامد آن. توماس ساس (۱۹۶۰) نمای دیگری از این مسئله را ارائه می کند. وی در مقاله ای با عنوان اسطوره ی بیماری روانی ۷۵ این نکته را خاطرنشان می سازد که ذهن پدیده ای غیرجسمانی است، بنابراین نمی توان دچار بیماری شود. به نظر او اختلالات روانی پیامد “مشکلات زندگی” است که به طرزی ساده می توانند بواسطه ی عناوین و القاب روان پزشکی مانند “اسکیزوفرنیک” تشدید شوند. این عناوین بر شخص انگ می زنند تا جاییکه از شخص بیمار در قبال رفتارش سلب مسئولیت می کنند و ممکن است موجب خودمعلول سازی ۷۶ در او شوند. بعد از آن، تمام تقصیر بر گردن “بیماریز انداخته می شود مسئولیت درمان هم به عهده ی پزشکان می افتد.
اما رویکردهای گوناگونی که در بخش بعدی تشریح خواهد شد، آشکارا با این بحث مرتبط است. در مورد این رویکرد این موضوع را نیز باید درنظر گرفت که تاکید بیش از حد بر یک سطح به گونه ای انحصاری، به احتمال رویکردی سودبخش نخواهد بود. چنانکه الگوها نشان می دهند، در بیشتر اختلالات روانی علل چندگانه ای دخیل اند، و ممکن است درمان های چندگانه نیز مورد نیاز باشد. مشکلات اجتماعی (برای مثال نابسندگی مهارت های اجتماعی) نیازمند درمان متفاوتی از مشکلات زیستی مانند عدم تعادل انتقال دهنده های عصبی (مواد شیمیایی تاثیرگذار بر سیستم عصبی) است. به همین دلیل، رویکردی التقاطی که کلیه جوانب مشکل را مورد توجه قرار می دهد، بطور کلی مورد تائیداست.
علم، تکیه گاه و پشتوانه روانشناسان در کلیه حوزه هاست و حوزه اختلالات روانی نیز در این میان مستثنا نیست. ویژگی کلیدی رویکرد علمی، طبقه بندی است که کانون اصلی توجه این کتاب است. ویژگی دیگر، ارائه تبیین های نظری برای اختلالات روانی و پذیرش یا رد فرضیه های برگرفته از این نظریه ها، از طریق آزمایش وسایر روش های علمی مورد قبول است.
در هر دو مورد مسئله اصلی دست یابی به عینیت و حذف سوگیری است. هدف ارزشیابی این نظام ها و فرایندها به لحاظ روایی علمی شان، بویژه با درنظر گرفتن ملاک های مهم روایی و پایایی خواهد بود.
پیش بینی پذیری، رکن دیگری از رویکرد علمی است. فرض علم بر آن است که ما قابل پیش بینی هستیم و این مسئله دال بر جبری بودن اعمال بشر است، هرچند سهمی برای اختیار نیز در نظر گرفته می شود؛ بدین معنی که علم بیشتر با احتمالات سروکار دارد تا با قطعیات. بعضی از روانشناسان بویژه روانشناسان انسان گرا، بر این باورند که رویکرد علمی را نمی توان بدون قید و شرط پذیرفت، زیرا آنها تصور می کنند انسان آزادی و اختیار دارد و نیز معتقدند ذهنیت (درک انتظارات دیگران) بسیار مهمتر از
عینیت است.
بحث طبیعت- تربیت در حیطه ی اختلالات روانی، در مورد بررسی ریشه ی مشکلات روانی مطرح می شود. آیا این مشکل از هنگام تولد وجود داشته است (طبیعت) یا از مجرای تجربه بدست آمده (تربیت)؟ موضوع تعامل گرا ۷۷ موضعی معتدل و میانه، بین این دوست که هر دو را دخیل می داند. این موضوع در کتاب آسیب شناسی روانی استرلینگ و هل ول به تفصیل آمده است، ولی میتوان برخی ازآن جنبه ها را در اینجا در نظر گرفت. شاید مهمترین جنبه ی این بحث، رابطه ی این موضوع با روا و پایابودن نظام طبقه بندی است. به منظور انجام کار تحقیقاتی در خصوص علل اختلالاتی چون اسکیزوفرنی، در وهله ی اول باید قادر به شناسایی دقیق افراد مبتلا به آن باشیم. نکته مهم دیگری که می توان بررسی کرد، تنوع بسیار تاثیرات طبیعت و تربیت در ایجاد اختلالات روانی است. این را می توان به خوبی با سطوح تحلیل پیوند داد که پیشتر در جریان بحث کاهش گرایی ذکر شدند. تأثیرگذاری کلیه ی سطوح فرهنگی، اجتماعی، شناختی، ژنتیکی و زیستی – شیمیایی را می توان در حوزه ی اختلال رونی مشاهده کرد.
۱-۳رویکردها/ الگوها
چند رویکرد یا الگوی مختلف در دنیای روان شناسی وجود دارد که می توانند در مورد رفتار بهنجار بکار گرفته شوند. این رویکردها تعیین می کنند که کدام رفتارها نابهنجار تلقی می شوند، همچنین چگونگی تبیین و درمان این رفتارها را معین میکنند و بدین لحاظ اهمیت کاربردی زیادی دارند. الگوهایی که بطور خلاصه در اینجا تشریح می شوند، در برگیرنده ی الگوهای زیست شناختی- پزشکی، روان پویشی، رفتاری، شناختی، ساختارگرایی اجتماعی ۷۸ انسان گرا و تکاملی و در عین حال نظام های خانوادگی و اجتماعی- فرهنگی است.
الگوی پزشکی (یا زیست – شیمیایی)
این رویکرد فرض را براین می گذارد که رفتار نابهنجار زمانی وجود دارد که مجموعه ای از نشانگان قابل شناسایی موجود باشد. این مجموعه، نشان دهنده ی بیماری جسمی نهفته ای است که به احتمال به علت نابهنجاری های ژنتیکی، تصادف یا بیماری، کژکاری عصب شناختی یا زیست – شیمیایی ایجاد شده است. برای مثال، یک تبیین زیستی- پزشکی اختلال روانی را پیامد ژن معیوب، عدم تعادل هورمونی، یا اختلالی در سیستم انتقال دهنده های عصبی می داند. بنابراین، درمان باید بر پایه رفع این بیماری جسمی نهفته زیر نظر پزشک صورت گیرد. اگر بیماری درمان نشد (برای مثال با جراحی) آنگاه باید با وسائل فیزیکی دیگر از جمله دارو یا شوک درمانی (ECT) 79، تحت کنترل قرار گیرد. برای مثال افسردگی را می توان با مصرف داروهای ضد افسردگی یا ECT درمان کرد.
به منظور آزمایش فرضیات رویکرد زیست شیمیایی و حمایت از این الگو، می توان پژوهش های علمی بسیاری انجام داد، درحالیکه در مورد دیدگاه روان پویشی این کار بسیار دشوار تر است. تحقیقات، منجر به کشف دخالت یک عضو آسیب دیده در بعضی از اختلالات شده اند. برای مثال، گفته می شود بیماری فلج عمومی دیوانه (GPI) 80 به واسطه ی عفونت با سیفلیس ایجاد می شود، به نظر می رسد، ژن ها در افسردگی شیدایی ۸۱ تاثیر دارند و در اسکن مغزی بیماران اسکیزوفرنیک نابهنجاری هایی دیده می شود. درمان های فیزیکی مانند دارو درمانی نیز در مقابله با نشانه های بعضی از اختلالات موفقیت آمیز بوده اند. با این وجود، همه ی اختلالات را نمی توان با علل زیست شناختی توجیه کرد؛ این موضوع نیز مسلم نیست که تغییرات عضوی مشاهده شده در بیماران از علل اختلال یا از پیامدهای آن به حساب می آیند. در مان های جسمانی همیشه کارساز نیستند، این موضوع پرسش هایی درباره ی پایه فیزیکی فرض شده برای اختلالات در ذهن ایجاد می کند. به هنگام بحث در مورد روایی سامانه های طبقه بندی دوباره به این مسئله خواهیم پرداخت.
الگوی روان پویشی
براساس نظریات فروید، همه ما به دلیل برخورد اجتناب ناپذیر بین غرایز (که بخشی از شخصیت موسوم به “نهاد” نماینده ی آن است) و تقاضاهای اجتماع (که بخشی از شخصیت به نام “فرامن” نماینده ی آن است) تا حدودی نابهنجار هستیم. بویژه امیال جنسی و نحوه ی برخورد با آنها در مسیر رشد می تواند منجر به ایجاد تعارض هایی در ذهن ناهشیار شود. اگرچه ما ممکن است از این تعارض ها بی اطلاع باشیم، اما آنها تاثیری چشمگیر بر رفتار ما دارند. حد واسط بین نهاد و فرامن بخش سوم شخصیت یعنی “من” را تشکیل می دهد. ممکن است “من” درنتیجه ی فشارهای وارده از جانب سایر ارکان شخصیت دستخوش تشویق و اضطراب شود.
من، دارای سازو کارهای دفاعی متعددی است (مانند واپس زدن افکار مشوش کننده به درون ذهن ناهشیار) که می تواند آنها را به منظور محافظت از خود در برابر این اضطراب بکار بندد. قدرتمندی ساز و کارهای دفاعی من است که مشخص میکند فرد مشکلات روانی را تجربه خواهد کرد یا نه. در این دیدگاه، به افسردگی به عنوان پیامد از دست دادن زودهنگام یکی از والدین نگریسته می شود. این فقدان ممکن است عینی (برای مثال در داغدیدگی) یا ذهنی (برای مثال زمانیکه فرد احساس حقارت می کند یا احساس میکند که او را رها کرده اند) باشد. در هر دو مورد، خشمی که در برابر ترک فرد ازسوی والد احساس می شود، سرکوب و روی خود خالی می شود.
افزایش ظرفیت من برای برخورد قدرتمند با تعارضات، هسته دیدگاه روان پویشی به درمان را تشکیل می دهد. این مستلزم پی بردن به تجارب دوران اولیه کودکی درمان جو و بیرون کشیدن تعارضاتی است که در ناهشیار وی قرار دارند (مانند از دست دادن زودهنگام والد در مورد افسردگی). درحین جلسات روان تحلیل گری، درمانگر بینش خ
ود در مورد درمان جو را بر پایه ی تداعی های آزاد درمان جو، تحلیل خواب ها و براساس طبیعت روابط شکل گرفته بین درمانگر و درمان جو شکل می دهد. در مورد افسردگی، ممکن است شامل فراهم آوردن نوعی از رابطه ی والد- فرزند باشد تا از این راه فرد بتواند از جانب فرد دیگری (درمانگر) توجه و درک شدن از سوی دیگری را تجربه کند.
این رویکرد بسیار تأثیرگذار بوده، لیکن پایه های علمی روشی که فروید به کار بست، نامناسب می نماید، از این رو، انتقادهای زیادی به او شده است. این نظریه ی برپایه روش پژوهش موردی استوار است که روی یک بیمار تمرکز می کند، بنابراین تعمیم آن به تمام افراد دشوار است. پاره ای از نویسندگان (برای مثال میسن ۱۹۸۸) فروید را به دلیل سوگیری در روش درمانی اش به باد ا نتقاد گرفته اند. با این حال، از آنجا که ناهشیار همچنان دور از دسترس می ماند، مشکل است بتوان مفاهیم فروید را با روش های مورد قبول علمی آزمود. درمان روان تحلیل گری که برگرفته از نظریات روان پویشی است، به نظر می رسد در مورد دامنه ی محدودی از اختلالات کاربرد دارد. این روش در اختلالات ملایم تری مانند اضطراب فراگیر موفقیت آمیز است تا اختلالاتی چون اسکیزوفرنی.
الگوی رفتاری
رفتارگرایان (برای نمونه اسکینر۸۲ ، ۱۹۳۸) رفتار قابل مشاهده را هدف اصلی روانشناسی بطور کلی تلقی کردند. شگفت نیست که آنها نابهنجاری را به منزله ی تظاهر رفتارهای کژسازگارانه می بینند. ایشان تصور می کنند این رفتارها ازطریق فرایندهای شرطی سازی کنش گر ۸۳ (یادگیری از طریق تقویت و تنبیه) یا شرطی سازی کلاسیک۸۴، یادگیری از طریق پیوند۸۵) آموخته شده اند. اگر شرایط محیطی مناسب مهیا شود، هر فردی قادر به یادگیری این رفتارهاست.
در این دیدگاه، افسردگی می تواند ابراز درماندگی آموخته شده۸۶ باشد (سلیگمن، ۱۹۷۳). حالتی از بی احساسی که زمانی عارض می شود که حیوان نتواند از موقعیت نامطلوب و ناخوشایند بگریزد. این حالت در حیواناتی مشاهده شده است که با محرک آزارنده (مانند شوک الکتریکی) مواجه می شوند و از ان راه گریزی نمی یابند. پس از این تجربه، زمانی که با محرک های نامطلوب دیگری، ولی گریزپذیر، مواجه می شوند، دست به فرار نمی زنند و رفتارهایی که بروز می دهند، به نظر می رسد شبیه به همان رفتارهای بیماران افسرده باشد.
براین اساس تغییر شرایط محیطی نیز ممکن است منجر به حذف رفتارهای نامطلوب شود. درمانهای رفتاری تلاش می کنند این کار را با ارائه تقویت هایی۸۷ (پیامدهای مثبتی) که موجب تداوم رفتار می شوند، انجام دهند. رفتارهای نامطلوب در جریان درمان


0 Comments

No Comment.