دانلود پایان نامه

است”هنر” عرصهی تاختو تازِ پرسشهای حداکثری و هنرمندانه است. منِ وجودی، اینجا به زیباترین شکل تجلّی مییابد. این هنرِ شعر است، هنرِ موسیقی است، هنرِ سینماست. “مرگ یزد گرد” در حقیقت سراشیبی سقوط ملّتی بی شاه است؛ رعیتی که فرصت پرسش را از دست داده، پادشاهی نیست که پاسخگو باشد. سپاه دشمن(تازیان) در پیاَند و تنها از آنهمه سلحشوری، جز سرداران شاه، کسی مدافع آن نیست.
پیکری خون آلود خُفته بر زمین، آسیایی تاریک، چند سردار و دیگر هیچ؛ پس آیا پرسش، بی پاسخ میماند؟ آنگاه که قصّه ما را در خویش فرو بُرده و هر دَم در نبود” شاه” از چهرهی واقعی یا ساختهی روان مردمان، پرده برداشته میشود؛ اینک ما با هزار سئوال دیگر مواجه میشویم که آیا این پادشاهی که میگویند براستی اینگونه خوفناک است؟ مرگ یزدگرد پرسشی است برآمده از دل تاریخ، از کیانی که لاجرم باید پاساَش داشت. پرسشی است از هویّتی که من کهاَم و اینان کیانند؟ ما در کدام نقطهی تاریخ ایستاده و از فراز آن به کجا مینگریم آیا ما روان نژندِ مردمانیم آنگاه که پادشاهیم؟یا پادشاهیم آنگاه که مردمانی تهی دستیم؟
مردمان از پند بهجان آمده و بر نان گرسنهاَند چنین کسانی همین که فرصت بهدست آورند بر روان شاه و هر آنچه از دستشان بر آید ناسزا خواهند گفت. حتی از کُشتهی او نیز نخواهند گذشت که او نیز بسیار کُشته؛ در مرگ یزدگرد این خودآگاهی پس از مرگ شاه است که حاصل میشود او مُرده و دیگر نیست و سرداران بیش از هر چیز از این هراسانند که در نبود او تکلیف قدرت چه میشود؟ آیا با مرگ شاه ملّتی نیز با او خواهند مُرد؟ در این میان استثناء تنها کسانی هستند که مُردار شاه را در کنار خود میبینند و به عبارتی مفهوم شاهی که تاکنون برایشان در هالهای از ابهام و سایه بود دیگر عیان شده؛ این آگاهی، به همراه فرار از مرگ؛ باعث (جسارت، شجاعت و رفتار پَرخاشگرانهی) آنان مخصوصاً “زنِ آسیابان” میشود، تا جایی که در یک همهپُرسیِ خانوادگی که اشاره بسیار زیبایی است به دموکراسیِ لاجرمی که سرداران در ضعف خویش از گرفتن تصمیمی درست، اجازه آن را میدهند تا به اینصورت هم خود را از اتهام کُشته شدن وی تبرئه کرده و هم پادشاه بعدی را از میان مردمی ستم دیده انتخاب کرده باشند و مهمتر از آن انتقادی است که به وضع موجود مینمایند. پس آسیابان باید شاه باشد چرا که اگر نباشد پادشاه کُش است. این آغازی است بر پایانی تلخ از دورهی شاهنشاهی و واگذاری نمادین قدرت به مردم که نماد و نشانهی آن آسیابان است.
این تفسیری است از هرم قدرت توسط مردم و دخالت رأی ایشان در سرنوشت خویش؛ در نمایشنامه ما شاهی نمیبینیم زیباترین و مهمترین محکمهای که میتوان در مورد یک شاه متصوّر شد یعنی محاکمهی کُشندگان او که آن هم به عهدهی نمایندهگان حکومتی یعنی (روحانیان، نظامیان و دبیران) است. شاهی وجود ندارد پس هر دروغی میتواند راست بنماید خانوادهای در تقابل نمایندگان حکومتی مضمحلِ قرار گرفته و سعی در رهانیدن خود دارند. این رهایی، در شکلی نمادین خود به تلاش ملّتی تبدیل شده که خواهان آزادیاَند، و همزمان نمایش به دادگاهی جهت نقد قدرت حاکم، توسط همیشه محکومان تاریخ، یعنی مردم مبدّل میشود. اکنون شاه، مُرداریست که قرار است، تا دقایقی دیگر و در پی محاکمهی مردمان و به دستور نزدیکترین یارانش، بَردار شود آنها و کسانی هم که در راهاَند هویّتی جز این برای شاهان نمیخواهند.
در تمام آثار بیضایی این هویّت است که بیش از دیگر”تمها” خودنمایی میکند و این مفهوم هویّت است که شخصیّتها را به پیش میراند. داستانهای او، همیشه بر محور غریبهای میچرخد که در پی هویّت است. در (غریبه و مه) آیت، نشانهوار برای کشف همین هویّت به آن سوی مه میرود. در (کلاغ) آقای اصالت، در پی دختری است که ظاهراً گُم شده امّا در پایان متوجه میشویم آنچه گُم شده جوانی و عشق مادر خواندهی اوست که در این شکل هویّت پذیرفته؛ در (چریکهی تارا) ” تارا ” با نشانهای از گذشته که میراث جدَّش است روبرو میشود شمشیری که گویی در جستجوی نیمهی گمشدهی خود، مردِ تاریخی است. وی با عشقِ اسطورهای “مردِ تاریخی” هویّت یافته، و به استقبال عشقی زمینی خود میرود. مردِ تاریخی نیز با یافتن آنچه که نیاکانش در تاریخ جا گذاشتهاَند به هویّتی دگر باره میرسد. در باشو غریبهی کوچک، غریبگی باشو فیلم را بهپیش میبرد جستجو و یافتن هویّتی جدید و آموختن آن توسط باشو که آخر داستان مأمن و مأوا مییابد. در (شاید وقتی دیگر) این هویّت، در کالبد سه زن تقسیم شده تا هر یک بخشی از گذشتهی نوستالژیک دیگری را تکمیل کند تا در این جستجو بهکشف لایههای اصیل خویش دست یابند تا در واقع بدانند که،” که ” هستند. در نمایشنامهی مرگ یزد گرد نیز این غریبهها حضور بیشتری دارند، چرا که “سرداران و سرکردگان یزد گرد شاه ” هرگز صورت وی را ندیده و نمیشناسند و او که شاه شاهان بوده، نه تنها در کسوت پادشاهی غریب بود، که اکنون نیز مُرداری غریب است.
“سرکرده: من او را به دیهیمش باز شناختم و گرنه هرگز او را جز از پس سیماچهای زرین، ندیده بودم. آری سیماچهای سرخ؛ یک پاره زرِ ناب که درخشش آن چشم را خیره میکرد”.
آسیابان نیز نزد خانوادهی خود بیگانه و غریب است تا آنجا که وی را مُرده میپندارند؛
“آسیابان: چرا مرا مُرده میپندارد؟ آیا هرگز در نگاه تو زنده بودهام؟”
تازیان یا اعراب نیز مهاجمانی غریبهاَندکه ایرانیان در مورد ایشان هیچ نمیدانند و این خود باعث وحشت بیشترشان گشته است.
“سردار:
نان کشکینش ده و سپس به تازیانه ببند تا سخن گوید. بپرسش شمارِ تازیان چند است. کدام سویند. چه در سر دارند. سوارهاَند یا پیاده. دور میشوند یا نزدیک


0 Comments

No Comment.